ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قدرت، رحمت، نعمت

1390/2/10 12:10
نویسنده : ندا
219 بازدید
اشتراک گذاری

خلقت

سلام عزیز مامان.هر لحظه ای که می گذره و من شاهد بزرگتر شدن تو می باشم،هر لحظه ای که می گذره و به سلولهای کوچک در حال تقسیم و رشد تو فکر می کنم ، هر لحظه ای که می گذره و من تو رو بیشتر حس می کنم و هر لحظه ای که به روز موعود مولود تو نزدیکتر می شم، به قدرت بی منتهای او پی می برم که چه مهربانانه این هدیه را به من ، به ما، ارزانی داشته و این نعمت را شکر می گویم. امیدوارم پسرم که من و بابا لیاقت همچین هدیه ی بزرگی رو داشته باشیم و هیچگاه در درگاهش شرمنده نشویم. آمـــــــــــین

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

منا
10 اردیبهشت 90 13:36
چه مهربانانه می نویسی و چه عاشقانه به فکر لحظه ی موعودی... امیدوارم به بهترین شکل ممکن میوه ی زندگیتون رو به ثمر برسونین...
زیبا مادر کوثر
10 اردیبهشت 90 14:22
واااای چه متن خوشگلی نوشتی. آفرین


متشکرم
مــــــــــــــrیm خاله
10 اردیبهشت 90 15:29
سلام خواهر خوبم خیلی جالب و قشنگ نوشتی درست مثل همیشه چقدر خوبه که میگن به دنیا اومدن هر بچه ای به این دنیا نشون دهنده ی اینه که خدا هنوز به انسانها امیدواره.. خوبه که تو هم با اومدن ابوالفضل کوچولو بیشتر از همیشه به یاد خدایی، و از این بابت واقعا بهت تبریک میگم امیدوارم که به بهترینها برسی خدانگهدارت
منا
11 اردیبهشت 90 11:43
سرانجام زنی که در اتاق انتظار زایمان از درد می نالید، به گریه افتاد. او بسیار ترسیده بود و پشیمان بود. به خودش می گفت کاش همه اینها یک کابوس باشد و وقتی بیدار می شود، متوجه بشود که مثل همیشه خوشحال و آزاد است؛ با آسودگی در مرتع قدم می زند و به دلخواه تفریح می کند. به هر حال مثل حالا گرفتارِ تختخوابی با نرده های فلزی نیست و از دردی که گویی هرگز متوقف نخواهد شد، به خود نمی پیچد. زن به شدت گریه می کرد و چند بار فریاد زد: «نمی خواهم! نمی خواهم! کمکم کنید! کمکم کنید!» راست است. هیچ کس چنین وضعیتی را دوست ندارد. زن پیش خودش سوگند خورد که تا آخر عمرش هرگز اجازه نخواهد داد این تجربه وحشتناک تکرار شود! این اولین و آخرین بار بود. نفهمید که چه مدت گذشت. بعد از یک ناله بلند، بچه به دنیا آمد. همه نیروی زن مصرف شده بود و با ضعفِ تمام روی تختخواب دراز کشید. زن در مدت کوتاه بی هوشی احساس کرد که کسی آرام و آهسته او را در آغوش گرفت. آغوشی گرم و آشنا. شوهرش بود. او در کنار زن نشسته بود و داشت اسمش را صدا می کرد و با او همدردی می کرد. ناگهان چیزی روی صورت زن افتاد. او تمام نیرویش را جمع کرد تا چشم هایش را باز کند. سپس چهره خیس از اشک شوهرش را دید. زن از زمان آشنایی با شوهرش، هرگز گریه او را ندیده بود. حتی به فکرش هم نمی رسید که این مرد استوار و قوی ممکن است گریه کند. اما الان همین مردی که همیشه در برابر مشکلات برای او سینه سپر می کرد و بیشتر بار زندگی را بر دوش می کشید، مثل یک بچه گریه می کرد و سیل اشکش روی صورت زن روان می شد. شوهرش گفت: دیگر نمی گذاریم بچه دار شویم. دیگر نه! در یک آن، همه رنج و بیم از زن دور شد و نوعی شادی قوی و عمیق قلبش را گرم کرد. با این که حس می کرد بدنش مثل زمینی در زیر آفتاب سوزان تَرَک تَرَک شده، به نظرش می آمد که پس از آبیاری با اشک های شوهرش، گل های بزرگ و شادابی در او شکفته است. شب تاریک به تدریج گذشت و آفتاب صبحگاهی از پنجره به اتاق زایمان تابید. صدای گریه بلند نوزادشان در اتاق پیچید. زن در عمق گرم آغوش شوهرش آرام گرفته بود و گویی هرگز مثل آن زمان احساس خوشبختی نکرده بود. او خیلی زود سوگند خوردنش را فراموش کرد. ندایی در عمق قلبش قاطعانه تکرار می کرد: هر طور شده، هر طور شده یک بچه دیگر برایش به دنیا می آورم. و واقعاً هم این کار را کرد. این بار اما، بدون هیچ ترس و پشیمانی!